یکی بود یکی نبود توی افسانه ما یه شهر خیالی بود مردمانش! ساکت وسرد دلاشون پر غم ودرد هیج کسی بادیگری یار نبود کسی را با همسایش کار نبود توی این شهر که میگم ظلم وجور بیدادمی کرد اما هیچ کی انگاری توی اون زنده نبود همه حرفا تکراری همه وعده ها دروغ همه تعریف زهم کسی اونجا بد نبود توی این شهر قشنگ همه دنبال تلاش هیچ کسی هم نمی گفت که چرا وچی میخواد؟ توی این شهرکه میگم همه شاهزاده بودند هرکی هم شازده نبود یجوری وابسته بود چی بگم زخوبی هاش شهر ما قانون نداشت! هر کی کارخودش فوری قانونی می کرد اینه که تو شهر ما هرکی یک قانونی داشت! مشکلات ما همه ,قانون زیادی بود هرکه هر چیزی می خواست پاش فقط اراده بود! یکی تا صبح نشده می دیدی وزیر شده اون یکی یه چشم زدن از خونش وکیل شده توی این شهر قشنگ همه ادعا بودند در کنار ادعا خیلی ها گدا بودند یکی گل فروش می شد چونکه نون شب نداشت یکی تن فروش می شد چون که جامه ای نداشت یکی از چاقی می مرد یکی لاغر ونحیف! خلاصه که شهر ما همه جاش دیدنی بود