دلم سخت گرفته دلی که عشق تو در آن است و تو نمی دانی آری تو نمی دانی که دلم در غم هجرت چه دست و پایی می زند وچشم هایم در عزای دوریت اشک می ریزد نمی دانی باور کن نمی دانی چرا که اگر می دانستی می آمدی و قلبم را با لالایی صدایت به رویا ها می بردی چشم هایم را می بستی تا در آن سرزمین نزدیک عشق تو را ببینم. آیا می دانی از عشق تو چه حاصل من شد؟آری خستگی،دوری،انتظار،اشک های ریزان عشق و جدایی.پس بیا که طاقت دوریت را ندارم،بیا که قلبم بدون وجود تو خالی از عشق ومحبت است. دوستت دارم اما افسوس که نمی فهمی. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
1390/07/19 - 19:57 در
قاصدک و شقایق