با یک پرنده شروع شد... با یک عابر... با یک پرنده که بر بال آبی نابش تبار نور بود و اعتبار زایش باران ...که رویشی طرب آلود را تب آلوده به یمن همسفری بار عام یاران داد ...و من که با آفتاب رفیق بودم و مومن... نماز را رو به نور نهادم رو بسوی بال ناب پرنده ...و با پرنده همنفس و همسفر ...شروع کردم عبور ساده شهری را....پر پرنده رو به آفتاب حمایل من بود و من بزیر بال پرنده از شهر سنگسار گذشتیم و به فوج مرغ های بال شکسته پیوستیم... کنون شکسته بال غرق در اندوه خویشتنم....!
1390/07/22 - 00:31 در
عاشقانه زیستن