دلم میخواد چشامو ببندمو وقتی بازش میکنم برگشته باشم به دورانی که با پدرم به مزرعه میرفتیم ... مزرعه ای که تازه توش نهال کاشته بودیم و رویای باغ امروزمون رو توی سر داشتیم ! ... حیف که چه زود گذشت ! عجب دوران شیرینی بود ... گاه شب ها تو کلبه میموندیم و زیر نور ماه تو تاریکی مطلق نیمه شب به ندای خش خش دار رادیو ضبط قدیمی پدرم گوش میدادیم ! تا به امروز هیچ حالتی اندازه ی گوش دادن در سکوت نیمه شب و به زیر نور ماه ، بهم حس لذت شنیدن آهنگ رو نداده ! مخصوصا اگه دور از سروصدای شهر باشی .... اونموقع که دراز میکشیدم و با نگاه کردن به ستاره ها و گوش دادن به صدای آب و آهنگ ، دنبال تصویری از آینده بودم هیچ وقت فکر نمیکردم که در شبی از آینده (#امشب ) بشینم و در حسرت اون شبها ، دنبال تصویری از گذشته باشم ... هییی که چگونه میگذری ای سریال کوتاه قسمت زندگی ...
1390/07/22 - 01:13 در
روزنوشت