دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مادر بزرگم با تمام بچه هاي صغير و كبيرش خونمون بود! داشت يه خاطره تعريف ميكرد كه توش بابام با تفنگ ميخواسته با عموم شوخي كنه يه تير زده تو پاش،بعد از يه مدت دوباره با چوب اشتباهي زده تو كمر عموم چوبه چندتا ميخ داشته رفته تو بدنش،بعد رفتن شنا عموم شنا بلد نبوده بابام هلش داده تو آب نزديك بوده غرق بشه خلاصه اونشب مادربزرگم تا ميتونست بابامو كوبيد(طفلك عموم)بعد از اينكه حرفاش تموم شد داداش كوچيكم يه ابرو انداخت بالا به بابام گفت:نكنه يوسفم تو انداختي تو چاه!!!

1390/07/23 - 20:40 در فک ُ فامیله داریم
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)