دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

برگشت، چه بزرگ شده بود؛ پرسیدم: پس كبریتهایت كو؟ پوزخندی زد! گونه اش آتش بود، سرخ، زرد... گفتم: میخواهم امشب با كبریتهای تو، این سرزمین را به آتش بكشم!! دخترك نگاهی انداخت، تنم لرزید... گفت: كبریتهایم را نخریدند! سالهاست تن می فروشم! می خری؟؟؟!!!

1390/07/26 - 12:46 در هذيان با آيينه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)