کودکی کوزه ای شکست و گریست که مرا پای خانه رفــتـن نــیست چه کــنــم ، اوسـتاد اگر پــرســــد کوزه ی آب ازوست،ازمن نیست زین شکسته شدن دلم بشکست کار ایام جـز شـکـسـتــن نـیــسـت گر نکوهش کند که کوزه چه شد سـخـنـیـم از بــرای گـفـتـن نیست چـیـزهـا دیـده ام و نـخـواسـته ام دل مـن هـم دلـست ،آهــن نـیـست روی مــادر نــدیـده ام هـرگــز چـشـم طـفـل یـتیم ، روشن نیست لعل من چیست ، عقده های دلم عقد خونین ، به هیچ مخزن نیست تـرسـم آنـگـه دهـنـد پـیـرهـنـم که نـشـانـی و نـامـی از تـن نـیست کودکی گفت مسکن تو کجاست؟ گفتم آنـجـا که هـیـچ مـسکن نیست