امروز صبح وقتی که از خواب بر خاستی، تورا تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد،فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکرخواهی کرد، اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی. هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی ، می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی ، اما تو خیلی سر گرم بودی . زمانی که پانزده دقیقه بیهوده برروی صندلی نشته بودی و پاهایت را تکان می دادی ،فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی وبا یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی من با صبر وشکیبایی ،در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو را نگاه می کردم و تو آن قدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی. موقع ناهار خوردن متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف میزنند،اماتو چنین کار ی نکردی . باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی ، به خانه رفتی وبه نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری. بعد از انجام چند کا ر،تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.