درد دل را به که گویم تا که حسم کند وبه من لبخند نزند این بهار زیبا از آن کیست که همه در خزان به سر میبرند شاید آن شاهزاده آرزوها در بهار من است و من در خزان به دنبال اویم. ای دل تنها بمیر که شاید در سرای دگر بهاری دگر باشد عاشقانه لبخند زدم تا که نرود از دیار من دل به من نداد وآواره ام کرد در خیال خودم شاید این دلم طاقت بسیار داردو من نمیدانم. شعرمن از ته دل است وناگذیر مرا به این سو میکشد ومن به دنبال او راه افتاده ام تا محرم دل پیدا کنم این طنین غم مرا به سوی اشک میبرد کاش بودیو میشنیدی چه در پس تو میسرودم آنگاه مرا به خاطره نمیسپردی...