سادگی کردم ولی عاشق شدم دل به تو دادم ولی عاقل شدم تابه کی افسوس آن روزها خورم تا ابد میهمان این منزل شدم تا به کی اندوه ونالان شوم تا ابد محبوس وزندانی شوم عاقبت روزی فرا خواهد رسید تا که من نیز شاداب شوم ای دلم آن روز دیر نیست تا تو خواهی یک نفس شاد شوی کافی است دل به خدایت بدهی تا تو را شاد وخرسندت کند یه دم از حال خودت یادت کند دل به سیمای خودش بازت کند تا دگر غم وارد جانت نشود تا که دل رسوای عالم نشود وای اگر او نبود من چه کنم؟ به که حال دل خود را بدهم عاشق او شوم وجان بدهم تا که من را به شیاطین ندهد من اسیر وشیدای تو شوم ای خدا من به گرفتار توام عاشق و غرق تمنای توام