پر از بغضم... بغض دارم... بغض سنگین و سخت... دچار درد مزمن احساسم؛ مثل بیماریهای مزمن قرن 21... مثل تمام سگکشیهای دردناک روح و جسم آدما در این روزها... شدهام سنگی که آب میشود؛ شدهام هیچی پر از درد! بغض دارم... مثل زجر دائم انسانی که دست و پایش را کندهاند درد میکشم و سکوت میکنم... فریادی میخواهم؛ حتی به قیمت ترکیدن این حنجره پوسیده از بغض با فریاد... اما فریاد میخواهم... خواستند دلم را زرد کنند، نتوانستند! صدایم را حبس کردند... حالا شدهام غدهای ملتهب از فریادی سبز... تا کی طاقت میآورم خدا میداند...
1390/08/10 - 01:20 در
copy-paste