دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خواب بودم کنج آن قفس ، بوی غم می داد... آمد دستم را گرفت... دستهایش گرم بود... یا شاید دستهای من خیلی سرد... قیافه اش آشنا... چند باری سراغم آمده بود ... گفت برویم. با وجود ترسی که در خودم احساس می کردم... رفتم اما کفش هایم ماند... پاهایم برهنه... زخمی!... رفتیم ... رفتم تا بی نهایت... تا بی نهایت با مرگ....

1390/08/11 - 13:31
بدون دیدگاه
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)