دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

من آن پرنده ای هستم که درقلب دخترکی زندگی می کردم اما روزی مجبور به ترک او شدم چراکه پیکر کوچکم تاب تحمل دیوارهای سنگین غم و درد را نداشت و دیگر چهچهه مستانه ام از گلویم شندیده نمی شد. در ظهر یک روز بهازی آنگاه که روزها کم کم رخت سفر به تابستان می بستند ، دخترکی که با همه تجربیات تلخ باز هم خندان بود و کودکی اش را فراموش نکرده بود ، با رفیقی همراه شد ...غافل از آنکه آن دوست دشمنیست دیرینه !!!!! و من که تنها پرنده دخترک بودم هرچه فریاد کردم تا راز های مگو را بازگو کنم صدایم به گوشش نرسید. دخترک آرام آرام به سوی سرنوشت شوم خود قدم بر میداشت و من هراسان از آنچه میرفت تا بر سرش بیاید خود را به در و دیوار قلبش می کوفنم.

1390/08/11 - 15:21
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)