این داستان مو رو به تنم سیخ کرد.........خیلی قشنگه.................... سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم،...... دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود...... او فقط یک برادر 5 ساله داشت. ........دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟....... دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد........ او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟! ........پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند! ............
1390/08/11 - 20:07 در
داستان کوتاه