دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

میــدانم این روزهـــا پر از دلتنــگی منی! خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام و تنـــها امیـــد دسـت های تنـــهای مـــــــــن ، نفســهای گـــرم تـــوست که مرا گرم میکند و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و من هم وصــال را تصـــور کنم... اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر می کـــنم و منتــظرم... تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دسـتان زخمی از تنــهاییت را با بوسه هایم مداوا کنم بـــاور کــــنی یا نه دیـــگر چه فرق میـکند؟ مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تو را به بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم میــــــدانم تا تو هستـــی سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود و من کنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهمیشه ستـاره ها را بیدار خواهم کرد.....

1390/08/18 - 08:00 در دوره
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)