دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

جاده نگاهم را گم کرده ام اما پنجره طلوع امروز هنوز باز است سفره حسرت کودکی هایم را پشت پنجره و زیر آفتاب زندگی پهن می کنم تا بوی نای سکوت جوانی هایم کمتر شود کتاب خاطرات را باز می کنم و برگهای پاییز گذشته را بو می کنم بوی روزی را می داد که باد انگیزه ای برای وزیدن و ریختن آبرو و رخت درختان را نداشت قاصدکی که سالهاست به باد سپرده ام هنوزم آواره نگاهی آشناست پس دیگر برای هیچ چشمی کاغذ سفید ذهنم را سیاه نمی کنم به سراغ آیینه می روم و چشم های سنگینم را صدا می کنم انعکاس صدایم تنهاییم را به رخ می کشد.. کاش جرأت داشتم و چشم در چشم خود ؛ فقط دل به دل خود می دادم و سکوتم را با آیینه شریک می شدم کاش همه این حقیقت را باور می کردیم که عشق ؛ اول از دل خودمان جوانه می زند و برای دل خودمان سایه ای دلپذیر می شود چاره ای نیست دوستان... رودخانه نگاه ها و رابطه ها بی ماهی ست! و انتهایش آبشار بلند فراموشی

1390/08/19 - 01:32
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)