همه می پرسند: چیست در زمزمه ی مبهم آب؟ همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند، که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟؟ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند،نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،نه به این خلوت خاموش کبوتر ها من به این جمله نمی اندیشم! ... به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی،تک و تنها بتو می اندیشم، تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا ، تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب! من فدای توِ،به جای همه گلها تو بخند، اینک این من،که به پای تو در افتادم باز، ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر تو ببند! تو بخواه ! پاسخ چلچله ها را تو بگو، قصه ی ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من،ننها تو بمان!در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست، آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش! "فریدون مشیری"