آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را، نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ انكس كه میگفت دوستم دارد عاشقی نبود كه به شوق من امده باشد . رهگذری بود كه روی برگهای خشك پاییزی راه میرفت. وصدای خش خش برگها همان اوازی بود كه من ساده دل گمان میكردم میگوید ......دوستت دارم!