من همان دیوانهام .. که آواره شبـــ های توســت .. من همان آوازه خوانم که سالهاست لال استــــ ... من روی تخــت ولـــو چندین ساعتــــ مسابقه گذاشتهاند عقربه ها... من میان روزنامــه ها ... چندین ساعتـــ ... ولـــو یک خودکار ِ آبی ... کــِـ ـ ـی شب شد؟ کــِـ ـ ـی آفتاب زد؟ کــِـ ـ ـی روز رسید؟؟ نمیفهمم .... من روی تختـــ ولو ... چیزی شبیه گرد باد از سقف شروع میشود سیاه استـــ میپیچد ... و در من فرو میرود... دردناکـــ است. قطره اشکی فرار میکند محکم بر سورتم میکوبم و سر جایــش بر میگردانم ... دود گرفته احوالم