دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

نشستم. خیره به پنجره. هوا از صبح تاریکه بدون تغییر. گذر زمانو حس نمی کنم. تا کاغذی نباشه که بشه روش نوشت هیچ صدایی از درونم در نمی یاد. یه سرمایی پشتم حس می کنم. اونجایی که موهام تموم می شه. سرم درد آرومی داره که با بخار چای نعناع نوازش می شه. منتظرم یه صدایی از بیرونم بیاد و هیچ تصوری ندارم از کجا. چرا شاید بارون. نازک شدم تحمل خیسیشو حتی یه قطره ندارم. اما حس لامسمم تشنست.

1390/08/29 - 18:52 در سیاه مشق های یک دیوانه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)