،از کجایی تو، مسافرِ راه های دور که می آرمی بر نوک درخت هایی که زمستان برهنه اشان کرده؟ نوک درخت ها خم می شوند ،در غبار، قوس پیدا می کنند، خش خش می کنند، نجوا می کنند شمشیرهایشان را بر می کشند بر کرانۀ آسمان من آن بالا را نگاه می کنم، صداهای دور را می شنوم برگ های خشک تلنبار می شوند به روی برگ های خزان در آفتاب گرم غنچه های سخت دیگر شکل گرفته اند اما آن بقچه های تنگ تنها خود باز خواهند شد باد نیمروزی باز می ایستد در انتهای ژرف کوچه ها، زیر درخت ها، به روی سنگ ها می پیچد به دور انگشتان سختِ منِ مسافر پس آرام می گیرد بر نوکِ انگشتِ کوچکم که نشان می دهد راه سفر امروزم را
1390/08/30 - 13:27 در
هذيان با آيينه