تو را داشتم ، مرا داشتی ، تو آبی بودی که از میان دستانم ریخته شدی . بهتر است که روزی چیزی را داشته باشی ، تا اینکه آن را هرگز نداشته باشی . زندگی ما را سر جای خودمان نشاند . زندگی از دماغمان در آورد . زندگی یک صدا زیرتر خواندن را به ما آموخت . سر خم کردن را . و بعد گفتن این که : سپاس زندگی . سپاس که هنوز اجازه دارم باشم . و این که لازم نیست دیگر از فقدان بترسی ، چرا که تو همه چیز را از دست داده ایی ، یا بسیاری را . آزادی متناقصی که حاصل اش فقدان است . که تو باید می مردی تا من این چیزها را اینگونه شفاف ببینم . اما به خاطر دیدن این چیزها است که ، خودم را خیلی به تو نزدیک می دانم ، تو در من نشسته ایی ، خود را در من احساس کن . تو را همراه خود دارم . بیا . اجازه داری وارد شوی . تو را با خود به کافه می برم ، پیش دوستانت ، تو را با خود به سینما می برم ، به رستوران مورد علاقه ات ، به دریا ( جایی که قول می دهم زیاد دور نشوم )، به موسیقی ای که دوست داشتی گوش میدهم . هر چقدر هم که مرده باشی ، تو را در خانه ات حس می کنم ، در فرزندانت ، در خودم .
1390/08/30 - 13:28 در
هذيان با آيينه