،او با دیگری رفت .دیدمش که می رود هنوز باد به نرمی می وزید .بر جاده آرام و این چشمانِ رنجور .دیدند که او می رود او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل ،بوته گل سرخ را می گشاید .آوازی سر می دهد و او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل او دیگری را بوسه داد .در کنار دریا ماه به سانِ شکوفۀ پرتقال .لغزید بر موج ها و موج ها لغزان نشدند .بر دریایِ خونِ من او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری .آسمانها گوارا خواهند بود (!خدا می گوید: خموش) و او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری
1390/08/30 - 13:32 در
هذيان با آيينه