دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

همه عمر برندارم سر از این خَمار مستی ... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی / تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد ... دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی / ... ! (سعدی)

1390/09/02 - 17:35 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

همه عمر برندارم سر از این خَمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن / تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به / که تحیتی نویسی و هدیّتی فرستی
دل دردمند ما را، که اسیر توست، یارا / به وصال مرهمی نِه، چو به انتظار خَستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا / تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا! به خدای بخش ما را / تو و زهد و پارسایی، من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری / که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد / چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی؟
گله از فراق یاران و جفای روزگاران / نه طریق توست سعدی! کم خویش گیر و رستی

14 سال و 9 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 43 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)