چه نا اميد و خسته ام از اين فضاي لعنتي كسي نفس نمي كشد در اين هواي لعنتي نشسته اند در كمين ، گلوي اعتراض را تفنگ هاي آهني فشنگ هاي لعنتي همیشه موقع غروب دلم چه تنگ می شود براي جرعه اي شراب و يك صفاي لعنتي فكوس كرده اي مرا درون لنز بي كسي بگير عكس تازه اي از اين نماي لعنتي نشسته ام درون خود درون غربتي غريب چرا رها نمي شوم از اين كُماي لعنتي دوباره كوچه پُر شد از صداي عاشقانه اي چه داغ ها كه تازه شد از اين صداي لعنتي چرا سياه مي شود تمام لحظه هاي من نمي رود ز خانه ام غم و عزاي لعنتي در اين سراب گم شدم ، به خانه ات ببر مرا كه وا نمي كند كسي دري براي لعنتي جواب اين سوال ها گمان كنم به دست توست تو اي نشسته در دلم ، تو اي خداي لعنتي