حجاب برای من مصونیت نشد حجاب برای من مصونیت نشد وقتی کلاس پنجم دبستان سوار تاکسی شدم، در صندلی جلو نشستم و دستی از عقب سینه های من را لمس می کرد و من حتی نمی توانستماز ترس جیغ بکشم! حجاب برای من مصونیت نشد وقتی در شهر غریب دانشجو بودم وهوا تاریک بود، از دانشگاه به خانه می رفتم و عده ای کارگر ساختمانی دوره ام کردند و اگرجیغ و داد نمی کردم معلوم نبود چه اتفاقی که نمی افتاد. حجاب برای من مصونیت نشد وقتی در دادگاه قاضی برای آنکه کارم را راهبیاندازد به من پیشنهادی بی شرمانه داد! حجاب برای من مصونیت نشد وقتی به پیشنهاد ازدواج همکلاسی ام پاسخ منفی دادمو او پشت سرم مرا “...نده” خطاب کرد. در تمام این سالها حجاب برای من در کوچه و خیابان، در روز و شب، در تهرانو شهرستان مصونیت نشد. احساس می کنم محدودیتی را به نام مصونیت بر تن من کردند و من در سرما و گرما تحملش کردم بدون اینکه ذره ای احساس امنیت کنم. امنیت چیزی نبود که بتوانند آن را با لباس من در جامعه ایجاد کنند.حجاب چیزی جز محدودیت نبود، امنیت را باید در جای دیگری جست و جو می کردند.