ـ ـیگـ ـارم را آتـ ـش مـ ـیزنـ ـم. خـ ـودم گُـ ـر مـ ـیگـ ـیـ ـرم و در هُـ ـرمِ بـ ـازدمِ خـ ـود، بـ ـه تـ ـمـ ـاشـ ـای خـ ـیـ ـالِ لـ ـرزانَم مـ ـی نـ ـشـ ـیـ ـنـ ـم... کـ ـلمـ ـههـ ـا را مثـ ـل شـ ـبچَـ ـرِههـ ـای کـ ـودکـ ـی، نـ ـجویـ ـده نُشـ ـخوار میکنـ ـم و بـ ـه عشـ ـقی کـ ـه در ایستـ ـگاهِ بـ ـینشـ ـانی از زمـ ـان؛ و در واژههـ ـای مـ ـوهووم، گـ ـم کـ ـردهاَم فـ ـکـ ـر میکـ ـنم. بـ ـا هـ ـر پُکـ ـی کـ ـه به سیگـ ـار میزنـ ـم، رنـ ـجهـ ـایـ ـم را فـ ـروو مـ ـیخـ ـورم. خـ ـوب میدانـ ـم، اعـ ـتراف بـ ـه عشـ ـق بـ ـوده کـ ـه مرا به شـ ـاعری کشـ ـانده، اعـ ـتراف به ایـ ـنکه دردِ غریـ ـبمانـ ـدهگیِ بعضـ ـی واژههـ ـا، هـ ـنووز دغـ ـدغـ ـهی بـ ـزرگ و آزار دهـ ـندهی زنـ ـدگی من اسـ ـت