بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم . خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم . یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن لحظه ای چند بر این آب نظر كن . . . با تو گفتم : حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی . من نه رمیدم . نه گسستم . . . اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ حق ناله ی تلخی زد و بگریخت... اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یاد آمد كه دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نه گسستم . نه رمیدم... رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی دگر از آن كوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم ..