وقتی سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می كرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیكرد .
آخر كلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشكرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می كرد. دوستش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره كه بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت :”متشكرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم كه اگه زمانی هیچكدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه ب
خوب حالا بگو دردت چیه دواش کنیم؟
14 سال و 10 ماه و 28 روز و 6 ساعت و 57 دقيقه قبلسلام..خوش اومدی به دنبالر...دنبال میشید
14 سال و 10 ماه و 28 روز و 6 ساعت و 57 دقيقه قبلسلام داداش علیرضا..
14 سال و 10 ماه و 28 روز و 6 ساعت و 56 دقيقه قبلسلام داداش
14 سال و 10 ماه و 28 روز و 6 ساعت و 55 دقيقه قبل