دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش . حالش اصلا طبیعی نبود . همش بهم نگاه میکرد و میخندید . به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود . باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم . خب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن ؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبروریزی میشد . اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم . بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت . یه بار بی مقدمه گفت : تو هم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید: تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره ! بعد بلند خندید و گفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....

1390/09/18 - 18:33

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)