شکست فرضیه ها و شکسته تر بالم زمانِ ماضی دوری که می شود حالم... من و غبار غلیظی به روی آیینه " ناتا! هوای اتاقت چقدر سنگینه !"... "نفس نمی شه کشید و "...کشیده شد کبریت... به روی سیگار و من... و حسرت دو بلیط... به سمت یک مقصد... من... کنار تو... با هم کشید و خاکستر شد... سقوط می خواهم... شبیه حسی دائم... میانه های دلت من و تصور هر روزهای محتملت قدم زدن در باران سرد یک نفره تحملی که ندارم... و درد یک نفره اتاق ِ پر شده از پرسه های تنهایی ... و من که منتظرم پشت هیچ تا جایی...
1390/09/19 - 20:10 در
بی مخاطب