تو مثله روشنايي غروب خورشيد من مانند جريان رود خانه ي خون من مانند نسيم عطرآلود نفس هاي من مقدسي/ تومانند گنبدي طلايي که نور را در خود اسير کردي/تويي که مرا در خود اسير کردي/مانند ضريحي فولادي که روحي مقدس را در خود اسير کرده/ مرا در خود اسير کردي /همچون شب ستاره را در خود اسير کردي/ تو مانند ستاره نور را در خود اسير کردي/تو ديواري که سيمان را در خود اسير کردي/ تو پيامبري که ايمان را در خود اسير کردي/و من در زنجير تمناي زنجير هاي اسارت تو هم چنان اسيرم/ آري تو مرا با اسير نکردن اسير کردي/ميشود احساس کرد در دستان تو در تو در زنجير تو آزادي را/ ميشود در تو بي نهايت شد/ آزادي را در اسارت در روان تو ميبينم/من تورا براي خود دريايي براي ماهي ميخواهم/ خورشيد من اسير در انوار سرخ رنگ تو دنيا را از پشت ميله هاي زندان تو ميبيند/ من جهان را به وسعت چشمان تو ميبينم/باز امروز هم بر سر سنگ صبورم مينشينم/ تا در امواجي که از سوي نگاه تو ميآيد/قطره هاي اشک من قدري بياسايد