باز هم از تو گفتن تمام زندگيم ... نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده ... به هر جايي مي نگرم تو را مي بينم . مي خواهم خودم را و گذشته را فراموش کنم . بي هدف و سرگردان در ميان درياي نوميدي به دنبال روزنه ي اميدي مي گردم . مي دانم روزگاري نه چندان دور هنگاميکه شاد و خندان در کنار يار و همدمت با او از عشق و محبت سخن مي گويي ، تندبادي کتابي را برايت به ارمغان مي آورد . بر روي کتاب نوشته* نامه هاي دلتنگي * و چشماني که لبريز اشک است و تو را عاشقانه نگاه مي کند . يک لحظه مي گويي : اين چيست ؟ و اين زن کيست ؟ آه اي خداي من ... مگر مي شود تو مرا زخاطر برده باشي ؟! ... يار تو ندا سر مي دهد : چيست اين کتاب ؟ و تو باز مي کني غمنامه ي عمر مرا ... نامه هاي دلتنگي ...
1390/09/24 - 20:41 در
چهار راه