دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت. خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد زد: هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم. مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟ مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی، سینه پهلو میکنی.

1390/09/25 - 15:10
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)