جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ✔کتــ☾ــے ... تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
با صداي جرو بحث پدر و سامان از خواب بيدار شدم. پدر در حالي كه سعي مي كرد ناراحتي خودش را كنترل كند، به سامان مي گفت: پسرم من تو را درك مي كنم؛ ولي خودت فكر نمي كني كه قيمت اين شلوار ي كه انتخاب كردي كمي زياد باشه؟ سامان كه هيچ توجهي به حرفهاي پدر نداشت دائمأ حرف خودش را تكرار مي كرد. عاقبت پدر كه از دست يكدندگي سامان كلافه شده بود، پول را به او داد و بدون اينكه چيزي بگويد بيرون رفت. آن روز قرار بود دوست سامان و سامان يك شلوار درست مثل شلوار نامي بخرند. از چند روزپيش تمام حرفهاي سامان از سر صبحانه گرفته تا شب خلاصه شده بود به شلوار نامي. هيچ وقت فكر نمي كردم برادر من تحت تاثير چيزي قرار بگيرد. ظهر بود كه يكدفعه صداي زنگ در حالي كه قطع نمي شد، به صدا در آمد. بي اختيار دلم ريخت. گفتم نكند اتفاقي افتاده. كتابم را بستم و بدون اينكه بپرسم كيه در را باز كردم. سامان در حالي كه شلوار جديدش را پوشيده بود و داشت يكي از ترانه هاي جديد خواننده مورد علاقه اش را زمزمه مي كرد، به سرعت خودش را به من رساند. گفتم : سلام، مگر كليد نداري؟ بدون اينكه جوابم را بدهدگفت: قشنگ نيست! واقعأ عاليه نه. با تعجب پرسيدم: نكند اين را تازه خريدي؟ جواب داد: آره، شيك نيست؟ اينطوري نگاه نكن مدلش اينطوريه؛ بابا خيلي پرتي از تو كه دانشجويي انتظار نداشتم؛ از پشت كوه كه نيومدي.
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 57 دقيقه قبلنخواستم تو ذوقش بزنم گفتم: مباركه حالا چند خريدي؟ وقتي كه قيمتش را گفت سرم سوت كشيد. گفتم: اينكه قيمت سه تا شلواره؛ چرا اين قدر گرون؟ در حالي كه مي خنديد گفت: خبر نداري؛ كلي چونه زدم. ديگه چيزي نگفتم. چند هفته اي نگذشته بود كه سامانِ شلوغ و پر هيجان كه به محض آمدنش به خانه صداي خنده هايش تمام ساختمان را بر مي داشت؛ آرام، مظلوم وگرفته آمد تو. از او خواستم تا به من بگويد كه چه اتفاقي افتاده. اول فكر كردم امتحانش را خراب كرده يا در درس هايش مشكل داره؛ ولي بعد فهميدم جريان چيز ديگريست.
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 56 دقيقه قبلسامان جريان را تعريف كرد كه آن روز پدر نامي با ماشين آخرين مدلش به دنبال آن ها آمده و سامان را تا جلوي در خانه رسانده بودو سامان هم كلي جلوي نامي و پدرش به خاطراين كه خانة ما مثل خانة آن ها و يلايي و مجهز نيست خجالت كشيده و ادامه داد: كاش من به جاي نامي بودم. آخر چرا پدر ما... حرفهايش را قطع كردم و گفتم: از تو انتظار نداشتم؛ چطور به خودت اجازه مي دي زحمات پدررو برا خريد خانه و اضافه كاري هاشو براخريد ماشينِ مورد دلخواه ما، ناديده بگيري و او نو با شخص ديگه اي مقايسه كني؟ سامان كه هيچ توجهي به حرفهاي من نداشت گفت: درسته؛ ولي الان اون ماشين مد نيس؛ پدر اگه واقعأما رو دوست داشت الان فلان ماشين رو مي خريد كه تو بورسه. انگار حرفهاي من ميخ بود و مغز سامان سنگ كه هيچ تاثيري روي او نداشت.
[لینک]
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 55 دقيقه قبلنکوبون.....
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 52 دقيقه قبل
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 52 دقيقه قبلهفته بعد میخونیم
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 52 دقيقه قبلساسان
خدا خیرت بده...
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 50 دقيقه قبل
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 46 دقيقه قبلکتی جان زیاد بود ، واسه اینکه از بحث عقب نمونیم اینو گفتم ...
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 37 دقيقه قبل
پاکش میکنم
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 35 دقيقه قبلخب شر فرصت میخونیم دیگه .....
14 سال و 9 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 30 دقيقه قبل