موسیقی موسیقی است و بس؛ موسیقی نوعی زبان است؛ نوعی زندگی است؛ و از آنجا که هرکس برای زندگی خود فلسفهای دارد، فلسفهی موسیقی هم ـ از هر نظر که کاویده شود ـ امری نسبی است و منشورگون؛ درست به مانند خود زندگی: با اینکه به ظاهر همهی آدمیان زندهاند و زندگی میکنند، اما فلسفهی پنهان در پسِ پشتِ ذهنِ فردفردِ این آدمها، آنقدر گونهگون است که رسیدن به یک نقطهی مشترک، محال مینماید. همین است که برای یکی، موسیقی جزوِ مُحرّمات است[23] و برای آن یکی، زندگیِ بیموسیقی مُردگی است. به تعبیر وامگرفته از متفکر فرانسوی، ژیل دلوز، زیستنِ بیموسیقی «بودن» است و زیستن با موسیقی «شدن» است. موسیقی، شدنِ زندگی است.