نمیدانم بنویسم یا ننویسم!!...و چون نمیدانم!...مینویسم , چون نوشتن از ننوشتن بهتر است هر چند که نوشتن نیز آزارم میدهد درست به اندازه ی ننوشتن...به اندازه ی این همه مدت ننوشتن...این همه مدت سکوت...پس مینویسم تا شاید با نوشتن بتوانم درد های ننوشتنم را تسکین دهم...هرچند که دردهای من تسکین ناپذیرند.... مینویسم با یاد باران ... به یاد زیر باران بودن....با یاد برخورد قطرات باران بر روی صورتم...آه ... چه حس عجیبی...چشم هایم را میبندم و مینویسمو حس میکنمو باز مینویسم...مینویسم به یاد خیس شدن...به یاد بوی نم خاک... دیوانه نیستم....دیوانه هم نشدم...دیوانه بودم ...مثل تمام دیوانه ها عاشق....کاش دیوانه بودم...ولی عاشق نبودم... ای کاش... پس نمینویسم چون عاشق ها نمینویسند!!! چون عاشق ها نمینویسند! میسوزند در فراق یار! پس همچنان میسوزم با گذر ایام...آب میشوم و به دریا میروم تا شاید ابر شوم و ببارم ...تا شاید باران شوم!شاید!