دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

kamran
kamran
kamran6924

بیهوده می پنداشتم دوای دردم درون چشمهایم هست. گریه نیز در غربت دیدگانم گم می شود و جز شرمندگی چیزی برایش نمی ماند بی رمق و خسته ام ، دل آشفته ام آغوش امن تو را می طلبد. دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا دراین سیاهی بی پایان راه را گم نکند. هیچکس نمیداند چگونه دراین سیاهچال نشسته ام و سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام . . .

1390/09/28 - 08:09
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)