روزی مردی ثروتمند پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد که مردم چقدر فقیرند.در راه بازگشت و در پایان سفر مرد اژ پسر پرسید: نظرات راجع به سفرمان چه بود؟ پسر گفت: عالی بود. پدر گفت: از زندگی آنها چه یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه های بی نهایت دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ های آنها بی انتهاست. ... ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. پسر در حالیکه زبان پدر بند آمده بود افزود: متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما واقعا چقدر فقیر هستیم...
1390/09/28 - 13:13 در
داستان کوتاه