یک مرد عاقل سوار بر یک مرکب می گذشت که مرد خفته ای را دید که ماری سیاه و خطرناک در دهانش وارد می شود . بیدریغ به طرف آن مرد تاخت و با گرز به پهلوی مرد زد که بیدار شود . ولی مار در درون مرد داخل شده بود . مرد سوار ،مرتب مرد خفته را می زد تا اینکه او را بیدار کرد .مرد خفته به سوی درخت سیبی که در طرف دیگر قرار داشت دوید .مرد سوار گفت :از سیب های گندیده پای درخت بخور . و آنقدر به مرد سیب گندیده خوراند که حالت تهوع به او دست داد ؛ در حالی که آن مرد مرتب سوار را نفرین می کرد . بالاخره آنقدر در اثر ضربات گرز جست و خیز کرد که ، مرد به استفراغ افتاد و مار خطرناکی از شکم او بیرون آمد . مرد خفته با دیدن مار ، شروع به دعا و ثنا گفتن مرد سوار کرد . و می گفت که ای مرد بزرگوار ،چقدر من احمق بود م که در باره این عمل نیک تو به تو فحش می دادم . این من نبودم که فحش می دادم ، بلکه جهل و نادانی من بود که به تو ناسزا می گفت . مرد سوار می گوید که اگر من به جای ایذاءو اذیت تو ؛واقعیت را به تو می گفتم ؛ زهره تو آب می شد و در دم می مردی .