گاهی به یاد تو می افتم ، حیرت می کنم که : روزگاری دراز ، آن طور دوست داشتمت که خود را . گاهی گفته ام : نه عشق ، بلکه فریب خود بود . گناهی که ظاهراً بر آن گستاخیم . حالا من عاشق کسی دیگر هستم که از تو زیباتر است و مهربانتر اما تو نیز مهربانتر و زیباتر بوده ای . اگر من همانم تو نیز هم ، پس چیست آن چه سایه دارد بر آفتاب ما ؟ تو نیز به هنگام دلتنگیهای عصر ، از آن چه بوده یادی کنی ؟ اگر چنین باشد درست نمیدانم در این بازی از دست رفته ام . فریب میدهم خود را که تو نیز چون من عین روزگار شدی .
1390/09/30 - 13:18 در
دوره