دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چند سال پیش رفته بودم فرهنگسرای اندیشه شب شعر،بعد از جلسه با چند تا از دوستای شاعرم وایساده بودیم تو پارک داشتیم یه بحث سنگین ادبی‌ میکردیم که یکی‌ از فامیلای دور بنگی داغونمونو دیدم. مجبور شدیم سلام علیک کنیم بعد یارو فامیله این آدم مودّب‌ها رو دید اومد مثلا کلاس بذاره من ضایع نشم به یکی‌ از نوچه هاش گفت پسر بپّر برو بوفه یه کم آت و اشغال بگیر بیار علی آقا و دوستاشون میل کنن! یعنی‌ از خجالت روم نمی‌شد دیگه سرمو بلند کنم! آخه فک و فامیل زاقارت ضایس داریم؟!

1390/10/02 - 04:17
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)