گويند مرا چو زاد مادر پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت. شب ها بر ِ گاهواري من بيدار نشست و خفتن آموخت. دستم بگرفت و پا به پا برد تا شيوه ي راه رفتن آموخت. يک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت. لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ي گل شکفتن آموخت. پس هستي من ز هستي اوست تا هستم وهست دارمش دوست... گوينــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روي کاناپه، لمــــيدن آموخت. شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح بنشست و کليـپ ديدن آموخت. برچهـــره، سبوس و ماست ماليد تا شيوه ي خوشگليـدن آموخت. بنــــمود «تتو» دو ابروي خويش تا رســم کمان کشـيدن آموخت. هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آيين ِ چروک چيـــــدن آموخت. دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خريدن آموخت. با دايــــــي و عمّه هاي جعــــلي پز دادن و قُمپُــــــزيدن آموخت. با قوم خودش ، هميــــــشه پيوند از قوم شــــوهر، بريدن آموخت. آسـوده نشست و با اس ام اس جک هاي خفن، چتيدن آموخت. چون سوخت غذاي ما شب وروز از پيک، مدد رسيــــدن آموخت. پاي تلفن دو ساعت و نيم گل گفتن و گل شنيـــدن آموخت. بابام چو آمد از سر کار بیماری و قد خمیدن آموخت..