دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دخترک برگشت... چه بزرگ شده بود... پرسیدم: پس کبریتهایت کو؟ پوزخندی زد! گونه اش آتش بود ،... سرخ ، زرد... گفتم:میخواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم...!! دخترک نگاهی انداخت ،.. تنم لرزید... گفت : کبریتهایم را نخریدند...! سالهاست تن می فروشم...! میخری....؟؟؟!!!

1390/10/03 - 15:06
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)