قاصدک غم دارم، غم آوارگی و در به دری، غم تنهایی و خون جگری، قاصدک وای به من ،همه از خویش مرا می رانند، همه دیوانه و دیوانه تَرم می خوانند. مادر من غم هاست، مهد و گهواره ی من ماتم هاست. قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست. آسمان نگهم بارانیست. قاصدک،غم دارم، غم به اندازه سنگینی عالم دارم. قاصدک غم دارم، غم من صحرا هاست، افق تیره او ناپیداست. قاصدک از این پس منم و تنهایی، و به تنهایی خود در هوس عیسایی، و به عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی. قاصدک زشتم من ،زشت چون چهره ی سنگ خارا، زشت مانند زال دنیا. قاصدک ،حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،
1390/10/03 - 16:55 در
دوره