زمانيكه مردي درحال پوليش كردن اتومبيل جديدش بود ، كودك ٧ ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه ي اتوموبيل خطوطي انداخت ... مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون آنكه متوجه باشد كه پسرش را با آچار تنبيه نموده ! در بيمارستان به سبب شكستگيهاي فراوان ، انگشتان دست پسر قطع شد . وقتي پسر چشمان غمگين پدرش را ديد از او پرسيد : پدر انگشتان من كِي در خواهند آمد؟! آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد ، به سمت اتومبيل برگشت و چندين بار بالگد به آن زد ، حيران و سرگردان از عمل خويش ، روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه ميكرد... او نوشته بود : [ دوستت دارم پدر ] روز بعد آن مرد خودكشي كرد ...