وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ! که بس دور است بین ما که این سو پیرمردی با سپیدی های مو و هزاران بار مردن و رنج بردن با خمی در قامت از این راه دشوار که این سو دستها خشکیده دل مرده به ظاهر خنده ای بر لب و گاهی حرف های پیچ در پیچ و هیچ و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز هست و خود ناچیز وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما که آن سو نازنینی غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل-دلی گهواره عشقی که چندی بیش نیست شاید و از بازیچه بودن سخت بیزار است وای بر من گر تو آن گم کرده هم باشی!!!!!