همسر شهید چمران:اولین عید بعد از ازدواجمان مصطفی در مؤسسه ماند،نیامد خانه ی پدرم.آن شب از او پرسیدم: «دوست دارم بدانم چرا نرفتید؟» مصطفی گفت:«الان عید است.خیلی از بچه ها رفته اند پیش خانواده هاشان این ها که رفته اند وقتی برگردند،برای این دویست،سیصد نفری که در مدرسه مانده اند،تعریف می کنند که چنین و چنان «من باید بمانم با این بچه ها ناهار بخورم،سرگرمشان کنم که این ها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند «گفتم:«خب چرا مامان برایمان غذا فرستاد،نخوردید؟نان و پنیر و چای خوردید» گفت:«این غذای مدرسه نیست گفتم :«شما دیر آمدید.بچه ها نمی دیدند شما چی خورده اید.»اشکش جاری شد،گفت:خدا که می بیند
1390/10/10 - 23:34 در
دارالشهدا