دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

kamran
kamran
kamran6924

کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود.صدای غرش آسمان را شنید.بلند شد ودستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد. دختر بچه در حالی که به سرعت از کنارش میگذشت. فریاد زد: -مامان !پول رو دادم به اون گداهه...

1390/10/11 - 14:03 در دوره
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)