چهره ام سرد است ، دیر دل می بازم به لحظه ها ، حتی عاشقی کردن نمی دانم ، دلبرخوبی نیستم ، من موجود کوچک 21 ساله ای هستم که زندگیش در مسیر جربان آب جاری است ، درست مثل یک ماهی مرده و این کلافه اش کرده ، دخترکی که دانه های اشکش بی شمارند و دلش شیشه ی ترک خورده ای است که سراغ بندزنی ماهر می گردد ، دخترکی که در جمعهای شکلاتی لبخندش را فراموش نمی کند و در خلوت به اندازه ی تمام لبخندهایش اشک می ریزد ، دخترکی که سادگیش را خط خطی ترجمه می کنند و خوشبین بودنش را به سخره می گیرند ، دخترکی که بی توقع می بخشد و محبتش را ادا می دانند ، دخترکی که بیزار است از غمگین کردن دیگران ، بارها گفته ام که نقش بازی کردن نمی دانم ، اگر خوبم اگر بد ، اگر فریاد می زنم یا اگر اشتباه های واضح کودکانه می کنم ، اگر عاقل نیستم ،اگر ناخواسته دلی می شکنم ، خود واقعیم هستم ، مرا ببخشید، من یواشکی های کمی دارم!